You can't lead the people, if you don't love the people. You can't save the people, if you don't serve the people
بعدتر در باره قانون خواهم نوشت. قانونی که با شعورتر ها می نویسند و کم شعورتر ها اجرا می کنند.
این ماه و ماه بعد سرمون خیلی شلوغه و شب ها تا دیر وقت کار می کنم. خیلی سخت نیست، البته برای من جز کار خونه کار دیگری هیچوقت سخت نبوده. جدیدا فهمیده ام که اصلا «زن اهل خونواده» ای نیستم. وقتی سر کارم دلم اصلا شور شام و ناهار و آشپزخونه ام رو نمیزنه.
هر روز کلی برای روز بعد برنامه ریزی می کنم. بلکه راهی پیدا شود که دو ساعتی وقت برای خودم پیدا کنم نمی شود! باید تا یک ماه دیگه صبر کنم. شاید به این زندگی کارمندی عادت کنم. شاید سرمون خلوت تر شود. شاید ....(همون شاید هایی است که خودمون رو باهاش گول می زنیم)
تا بعد....
خانوم با شخصیتی هستم٬ امروز فهمیدم ۲۸ ساله! ۴ سالی بود که وبلاگ می نوشتم اولها از کویت٬ بعدترها از دالاس٬ نیوجرزی٬ واشینگتن دی سی٬ بینگی .....
از روزمره های زندگیم. از منی که گاه عاشق بود از نوع عشق شاملویی. شازده کوچولو همه دنیایش بود و .... از منی که شکایت می کرد از درس خواندنهای مکرر.... شب بیداری ها و کار گروهی ها...... از منی که نمی خواست احمدی نژاد رئیس جمهور شود!
از منی می نوشتم که خودم بود ... خودی که همه عشق زندگیش دوش گرفتن های طولانی شنبه ها و قهوه خوردن توی ماگ های دیزنی بود. از منی که همه زندگیش گاه مچاله می شد توی یک نوستالژی خفن.
منی که دلش برای تک تک درختهای خیابون ولیعصر می تپید و دلش می خواست بتواند سالی ۱ ساعت فقط برای یک ساعت همه استارباکس های امریکا را با یک کافی شاپ عسلی غروب تهرون عوض کند.
منی که عاشق فلسفه و سیاست بود و از وقتی زندگی در غربت رو دست و پا زد٬ اونقدر عاشق وطن شد که تصمیم گرفت هر چیزی که دلش می خواهد بنویسد اما سیاست را به متخصصین امر واگذار کند. دوستای خوبی دارم که می دونم سیاست ایران و جهان را علمی و عملی نقد می کنند و شاید وجود همین دوستها باعث شد خیالم راحت باشد که کسانی هستند که راجع به چیزهای مهم بنویسند و من می توانم سرگرم دنیای غیر جدی خود شوم.
الان این پنجره جدید را از دالاس باز می کنم. «حسابدار» هستم از نوعی که حساب هیچ چیز را ندارد! یک ماهی می شود که کارمند شده ام و آرزو های بزرگم را هر روز با خودم تا طبقه بیست و دوم بلند ترین برج Dallas downtown با خودم بالا می برم و پایین می آورم.
اینجا قرار است حرفهایی را بنویسم که بعضا گوش فیزیکی برای شنیدنش یا نیست یا من ترجیح می دهم که نباشد.
تا بعد.
پنجره ای جدید باز کرده ام با احساس گناهی وصف نا پذیر. بعد تر در این باره می نویسم.
سلام ٬ مجبورمان میکنند نو شویم از نو خود را تکرار کنیم و پنجره ای نو به روی دنیا باز کنیم.
سلام به بلاگفا تا بعد...................