تبليغاتX
زینب ژیان پناه

زینب ژیان پناه

اگر انتظار خوندن یه وبلاگ جدی رو داشتید قطعا پنجره غلطی رو باز کردید!

بچه که بودم فکرمی کردم یه آدم 28 ساله چقدر بزرگه. فکر می کردم چقدر یه آدم 28 ساله کار مهم تو زندگی ش انجام داده. 27 سالگی دکتراشو گرفته و به اندازه همه دنیا کتاب خونده. همه دنیا می شد مثلا همه کتابفروشی های انقلاب.

فکر می کردم لیسانسم رو که گرفتم دانشجوی فوق که شدم تازه اونموقع است که شروع می کنم Date کردن و فوقم رو که گرفتم ازدواج می کنم و یه عالمه کتاب می خونم و کافی می خورم و یه عالمه آدم مهمی می شم و ..... یکی نبود بگه احمق جان همه زندگی برنامه ریزی های تو نیست.

عمرا دانشگاهی که می خوای قبول نمی شی و بعد رشته ات به حکم دبیری بودنش همه جور انگیزه پیشرفتی رو درت می کشه و آخر ماه ششمی که رفتی درس دادی تازه حکمت میاد و 135 هزار تومن می ذارن کف دستت و می گن به سلامت. یه ساعت سوآچ می خری 75000 تومن و بقیه اش هم می شه یه شام نایب یا رفتاری. و خدا نگهداره بابا رو که همیشه خودت رو لوس می کنی براش و پول تو جیبی می گیری ازش و ولخرجی می کنی! حالم به هم می خورد از اون سال خدمت/طرح نمی دونم هرچی اسمش و می ذارین بذارین که توش چقدر معلم ها بد بخت بودند. شغل انبیا بود! شغلی که می شد توش کتاب زیاد خوند. چادر زیاد سرکرد. دروغ زیاد گفت. در اتاق معاون آموزشی و باز کرد و یه خانوم چاقالوی چادری رو دید که دستش رو پای آقای معاونه. خدایی تو اون اداره کذایی هیچکس اذیتم نکرد. همه یه جورایی احترام بهم گذاشتند و خیلی ها عجیب نگاه کردند وحتی گفتند جای من اونجا نیست. مدیرمدرسه ای که خیلی بهم حال داد و عسل بود و از نظر من خیلی خانووووم. دیگه میلان کوندرا و ژان پل سارتر و ... نمی خوندم. همه فلسفه و منطق دنیا جمع می شد توی بقل کردن یه دختر 2 ساله کوچولو(زهرا) توی سرویس از خود اکبرآباد تا خود امیرآباد! بچه ای که اگه از مامانش نمی گرفتمش همه یک ساعت و نیم راه رو کتک می خورد. مادرش که دو شیفت کار می کرد تا زهرا رفاه بیشتری داشته باشه. دخترک میگفت «شونه» رو برام بخون. منظورش شعر ابی بود.«جای دخیل پامو ببند تو خونه ات به جای مهر سرم و بذار رو شونت» من بیچاره دو میلیون بار باید این شعر و می خوندم تا یا بخوابه یا برسیم.(حالا منم بچه ندوست) با خودم فکر می کردم کسی چه می دونه شاید مامان زهرا هم یه روزایی خواب اسپینوزا و نیچه می دیده و با ترس و لرز کیرکگارد می لرزیده.

دیدین یه وقتا یه چیزایی تو ذهن آدم می مونه یا یه اتفاقای کوچیکی که زندگی آدمو تغییر میده. برای من تو فروشگاه فرهنگیان اتفاق افتاد. 20 تومن بن داشتم که باید خرج می کردم. خرج کردم اومدم یه نایلکس بردارم خریدامو بذارم توش آقای صندوقدار داد زد باید 15 تومن پولش و بدی. برای من همه فرهنگ و آموزش  و پرورش و ...... تموم شد. از اون به بعد هیچوقت به خدمت فکر نکردم. کدوم خدمت؟ کدوم خلق؟

همه اون رویای یه آپارتمان کوچک توی بالاهای شهر که به جای مبل و کریستال پر باشد از کتابهای رنگی رنگی و مولوی و فلسفه و فلسفه و فلسفه جا موند تو یه شهر شلوغ و قشنگ. شهری که هیچ شهری حتی نیویورک ازش قشنگ تر نیست.

هر روز صندوقدار والمارت لبخند می زند , هر کدام از خریدها را جدا جدا توی نایلون می گذارد و می گوید روز خوبی داشته باشی. غربت را می فهمم. دردم از غریبگی این غریبه ها نیست. دردم از غربتی است که هنوز توی شهر خودم توی کوچه پس کوچه های تهران حس می کنم. دردم از فاصله ایست که کسانی که قرار است نزدیک باشند می گیرند. و تو تکرار می کنی غربت تو احساس غریبگی با نزدیکترین هاست.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:50  توسط   | 

1.یه هفته است که غذای خونگی نخوردم. مثلا دارن از بهترین رستورانا واسمون غذا سفارش می دن. دلم شوید باقالی با مرغ می خواد. دلم ماستی می خواد که خودم زده باشمش. جای یه روز دو روز گذاشته بودمش روی کانتر آشپزخونه که یه ذره ترش بشه. باهاش کف قابلمه شوید پلوم ته چین بذارم. وای نه تو دوتا قابلمه شوید پلو درست کنم کف یکیش ته چین باشه کف اون یکی کاهو ته دیگ بذارم. وااااااای! یه عالمه مرغ خوشمزه و یه عالمه زعفرون(ی که اونقدر رو دستم مونده که نمی دونم چی کار کنم!) با یه سالاد کاهو که سسش مایونز و آبلیمو باشه. یا هزار جزیره از اون مدلایی که سال 2002 بوف با سالاداش می داد. (منم گیر دادم به بوف! پاتوق بود یه زمان دوری!) به جای نوشابه دوغ باشه و از همه مهمتر یه عالمه وقت قبل و بعد غذا که بشینی و با آرامش از غذات لذت ببری.

من غذایی که خودم درست کرده باشم رو نمی تونم بخورم. حتی اگه بخوام بچشم نمک و فلفلش رو حالم به هم می خوره! (جو کسی رو نگیره که خاله یا دایی یا عمو شده, می گن دست پختم خوبه کسایی که می خورن اما به زور می تونم دست پخت خودم رو بخورم. 4 ساله که به این درد مبتلام. به هر کی گفتم گفته :«وا!!!» این پسره که سینیورمه می گه منم همینطورم. خلاصه که من تنها نیستم. یه نفر دیگه هم تو این دنیا به این درد عجیب مبتلاست.

 

۲. من معتاد نیستم ولی همه معتادا رو درک می کنم. اینکه چرا حال می ده دور هم معتاد باشی. این که سیگاری ها چقدر حال می کنن یکی براشون فندک بگیره و سیگارشون رو روشن کنن. اینکه چقدر خوبه حس مشترک داری با یکی. چقدر خوبه یه نفر رو بفهمی. من معتاد به پپسی هستم. خیلی خیلی می دونم که ضرر داره اما اعتیاده دیگه. نمی دونین وقتی پای کامپیوتر نشستم و دارم مثلا کار می کنم و ساعت 12 ظهره و من از ساعت 10 صبح دوتا پپسی خوردم و دارم با خودم مبارزه می کنم که دیگه امروز پپسی نمی خورم (که تا شبش دوتا دیگه حداقل می خورم) صدای باز شدن پپسی یه همکار چه حالی بهم می ده! یه مدیری هست اونقدر عاشقشم. یه خانومه 50 ساله است همیشه دوتا نوشابه تو کوله شه!

 

۳. یه پسره تو ترینینگ باهامون بود خیلی با حال بود. سیگاری بود و یه بار که پرسید اشکالی نداره سیگار بکشم و من گفتم که من بوی سیگار رو دوست دارم( اونم وقتی هوا بارونیه و بوی خاک باهاش قاطی می شه). گفت چرا سیگار نمی کشی گفتم واسه ضررش گفت :" من یه مقاله خوندم که هر پک به سیگار 3 ثانیه از عمر آدم کم می کنه. نشستم حساب کردم که اگه روزی 20 تا بکشم آخرش 2 سال از عمرم کم میشه. حالا که چی؟ کی می خواد اون سالای عاشقونه ۸۰ سالگی رو زنده باشه!" حال کردم از حساب کتابش. اگه گارانتی بود که ازآخر عمر کم می شه و آدم 10 سال با سرطان ریه زندگی نمی کنه منم خیلی کارا می کردم.  حالا فعلا اونور ۷۰ سالگی رو بخشیدم به نوشابه!

 

۴. یه مدته می خواستم یه پست راجع به ازدواج موقت بنویسم. می ترسم!(آدم شجاعی نیستم)

۵. می خوام فردا روزه بگیرم می ترسم بمیرم!

 ۶. می خوام بمیرم وقتی «الویس»(Elvis) می خونه. احساس می کنم صداش روحم رو اونقدر وحشی می کنه که هیچ جوری تو جسمم جا نمی شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:23  توسط   | 

1.خسته می شم گاهی, شکایت نکرده از پر کاری یادم می آید که همیشه از بیکاری حوصله ام  سر رفته و بیشتر شکایت کرده ام . 5 سالم که بود بدترین ساعات زندگیم ساعات خواب بعد از ظهر بود و من که نمی دونستم با اونهمه انرژی چه کنم. یا وقتی بقیه پای هزار دستان می نشستند و من نمی داستنم چرا اصلا با فیلم آنهم از آن دست حال نمی کنم.همیشه باید ذهنم پر می بود پر چیزهایی که در گیرم کنند. کتاب همیشه خوب بود! پس اگر حالا فکر می کنم چقدر خسته ام که دیشب تا ده شب کار کرده ام جای شکایت نیست. همیشه همه عمر منتظر این لحظه بوده ام. از آدمهایی که ساعت رو میشمردند که 5 شه که برن خونه بدم میومد. از کسایی که تو خونه منتظر می شستن که ساعت 9 شب حتما خونه باشی هم اصلا راضی نبودم. دلم کاری می خواست که صبح دقیقا حجمش رو ندونی و نتونی تخمین بزنی و قول بدی به آدمای تو خونه که کی بر می گردی.

از اینکه ساعت 10 شب تو پارکینگ شرکت دستت روی آژیر ماشین باشه که اگر اورژانسی پیش اومد فشارش بدی و .... احساس جالبی دارم.

خنده داره شاید شنیدنش اما یه جورایی عاشق زندگی و کار متفاوتم. قانونی نباشه که مجبورت کنه الان و این ساعت این کار رو بکنی و 5 ساعت دیگه یه کار دیگه. به خصوص واسه من که ویندوزم تازه عصر بالا می یاد.

2. چشمامونو ببندیم و یه دنیای کامل رو بیاریم جلوی چشممون. آدمای اون دنیای کامل چه جوری زندگی می کنن؟ دخترکای 18 ساله و خانومهای باشخصیت 28 ساله و .... مادربزرگهای 78 ساله؟  همون رو که می بینیم بازی کنیم. نقش خودمونو تو یه دنیای پرفکت.

خیلیا قراره دنیا رو خیلی بزرگ عوض کنن. کارهای بزرگ رو بذاریم به عهده همون آدمای بزرگ ولی امید بزرگی بهشون نبندیم. آخرش شاید مساله صلح خاورمیانه و مذاکره ایران و امریکا و مشکل دیکتاتوری تو دنیا حل شه شاید هم حل نشه و فقط آدم« بزرگ» ها پورسانتشون رو بگیرن و ساکت بشینن شاید هم کسی قیمتشون رو بهشون نده و تا آخر عمر مجبور شن جیغ بکشن و منتش رو سر خلق بذارن. به من چه! به ما چه! نه؟

تو دنیای ما آدمای کوچکتر شاید تغییرات خیلی خیلی کوچولو زندگی رو بهتر کنه. دنیا رو جای بهتری واسه زندگی. مثلا از همین امروز یه "خواهش می کنم" بذاریم جلوی همه جمله هامون. جمله هایی که به رئیسمون میگیم یه مرئوسمون میگیم, به نونوا و بقال و خلاصه همه آدمایی که فکر می کنیم اصلا مهم نیستند.  خودمون رو جای آدمها بذاریم و از دریچه اونا دنیا رو مهربونونه تر تفسیر کنیم. مثلا اگه عابری پیاده بدون توجه به چراغ سرشو انداخته پایین و داره از خیابون رد میشه جای اینکه از جلوش ویراژ بدیم و بگیم بی فرهنگ و بی تمدنه و دیروز اومده تو شهر ( و هزار تا حرف بی ادبانه تر) فکر کنیم شاید اونقدر مشغله فکری داره و اونقدر روز بدی داشته که ... ما هم اگر جای اون بودیم شاید جایی رو نمی دیدیم. یه ترمز مودبانه بزنیم و بذاریم اون شهروند رد بشه. به خدا از کلاس فرهنگی خودمون و قیمت ماشینمون کم نمی شه. یه لبخند پشت چراغ قرمز به یه بچه. یه جا دادن به یه خانوم مسن تر توی اتوبوس یا مترو. در رو واسه آدمی که پشت سرمون میاد نگه داشتن. تشکر کردن از همنوع. به خدا همه این کارا اگر انجامشون بدیم مث کیف لویی ویتان مد می شه.

اگه مدیریم یا یه آدم با سابقه توی شرکت اگه با یه کارمندی که تازه استخدام شده حرف بزنیم و براش بگیم چی کار کنه که روز های اول کار بهش سخت نگذره اصلا از مدیریمون کم نمیشه. اگه همونقدر که دوست داریم با آدمای مهم معاشرت کنیم و ناهار بخوریم وقتایی رو اختصاص بدیم با آدمایی که دوست دارن با ما ناهار بخورن ..... من همیشه 20 درصدی رفتار می کنم. مثلا به ازای 5 تا ناهار با مدیر ها و روسا 1 ناهاروقت می ذارم با تازه وارد ها و کسایی که تو ردیف اداری یا تحصیلی پایینترن و ممکنه بتونم کمکشون کنم. احساس مسوولیت کردن حتی تو کوچکترین کارها واقعا دنیا رو جای بهتری واسه زندگی می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:6  توسط   | 

1.دنیا جای بهتری برای زندگی می شد اگرشنونده حرفها را همانطور که منظور گوینده بود می شنید. دنیا جای بهتری می شد اگر مجبور نبودی هزار بار بگویی «دوستش داری» که می خواهی اشتباهاتش را بفهمد. دنیا جای بهتری بود اگر همه می خواستند تغییر کنند, بهتر شوند, راههای نرفته را هم بروند و ببینند شاید آن راهی که همیشه فکر می کرده اند بن بست است باز باز بوده است.

2.دنیا جای بهتری بود اگه من یه ذره, فقط یه ذره بیشتر وقت و انرژی داشتم که ریز ریز مفصل مفصل حرف بزنم با آنها که باید ... .

دنیایم ماشینی ماشینی است روزی 12 ساعت کار و 1 ساعت رانندگی و 1 ساعت آماده شدن برای رفتن و آماده شدن برای برگشتن 1ساعت برای شام و چای و تلویزیون دیدن نه برای لذت بردن که از باب صرف انجام دادن کارهایی که به دروغ القا می کنند که «همه چیز خوب و آرام و تحت کنترل است»

همه دلداری می دهند که یکی دوماه فقط اینطور خواهد بود سرت خلوت خواهد شد دروغ است دروغی بزرگ. زندگی به من ثابت کرده که هرگز,هرگز هیچ فردایی برایت فراغتی بیشتر از امروز نمی آورد. غرق خواهم شد در این زندگی ماشینی روزی 18-20 ساعت کار و وقت کم خواهم آورد برای خوابیدن و رویای زندگی ای رو دیدن که روز هایش 48 ساعته باشد. 24 ساعت مال دیگران و 24 ساعت مال خودت.

 

یاد روزهایی می افتم که می نشستیم و حرف می زدیم و چای می خوردیم و عمرا به ساعت نگاه نمی کردیم و بعضا حوصله مان سر هم می رفت. 

3. اشتباه نشود! که من شاکیم از زندگی از اینکه کار میکنم از اینکه ایران نیستم.نه! خوشحالم از این که کار می کنم, طوری که می خواهم زندگی می کنم و مفید هستم به حال اجتماع!!! دلم می خواهد مفید تر باشم به حال خودم.  

4.این مردها اعصابم رو خورد کرده اند اونقدر که خاله زنک (دایی مردک) هستند. با کمال پر رویی و احساس شخصیت و خود بهتر پنداری غیبت می کنند و لذت می برند. کدوم دختره بیچاره چی پوشیده و کی چی گفته و .... جالبه که ...

5.جدیدا فهمیدم از لهجه انگلیسی خوشم میاد. حال می کنم کسی انگلیسی انگلیسی حرف می زنه نه انگلیسی امریکایی.

 

و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد    

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:3  توسط   | 

Estee Lauderمی خوانم. خانوم ها شاید اسمش را شنیده باشند. از بهترین و پر فروشترین و گرانترین لوازم  آرایشهای دنیای امروزی است. اولین بار «هاجر» که دوست با کلاس اروپا رفته زیاد دارد گفت که مارک خوبی است و من برای خرید هدیه ای کوچک برای همون خواهر باکلاس با استی لادر آشنا شدم. سالهاست که استی لادر می خرم و کلی مشتری با معرفتی هستم و کلی به همه چیزهایی که می فروشند و اینکه بهترینهاست باور دارم. این روزها اما استی لادر می خوانم! استی لادر آرایش نمی کنم. استی لادر اسم زن امریکایی است که از توی آشپزخانه کوچکش بیزنس بزرگی رو روی کانترهای فروشگاههای بزرگ امریکا(دنیا) آورده و نه امسال نه ده سال پیش هفتاد هشتاد سال پیش یک صاحب بیزنس زن بوده است. 97 سال عمر کرد و 2004 با میراث بزرگی که برای پسرهاش گذاشته(منظورم پول نیست البته! روحیه بیزنس داشتن و این حرفهاست)توی نیویورک از دنیا رفته.

کتاب زیاد می خونم اما تصمیم گرفته ام بیشتر کتابهایی بخونم که با چیزهای دور و برم مربوط باشد آنوقت صبح به صبح وقتی با حوصله کرم مرطوب کننده استی لادر می زنم و ضد آفتاب و برق لب یادم می آید از همه ریسکهایی که یک زن برای رسیدن به رویای بیزنس اینترنشنال داشتن و معروف شدن کرده. هر وقت استی لادر ببینم یادم می آید که رویا هایم را فراموش نکنم حتی اگر همه بگویند نمی توانی. استی هم شکایت فراوان دارد از آدمهایی که همیشه این دور و بر هستند تا یاد آوریت کنند: نمی توانی!

فکر می کنم به مایی که می خواهیم دنیا جای بهتری برای زندگی شود.و بعضا فکر می کنیم که باید اول سی ان ان دید و از اوضاع خاورمیانه حسابی با خبر بود. باید افغانستان و عراق و خلاصه همه جای دنیا را حسابی زیر ذره بین نگه داشت تا دنیا جای بهتری برای زندگی شود. راستی این آدمهایی که هر کدام ایده ای داشته اند و جوری زندگی خیلی آدمها را چه مستقیما از راه بیزنسی که دارند چه غیر مستقیم از راه خیریه هایی که راه می اندازند عوض می کنند آیا به راستی دنیا را عوض نمی کنند؟

کاش من هم مثل اپرا یه شبکه فرشته داشتم که به همه بچه های معصوم دنیا که نه, به اونایی که می تونستم کمک می کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:58  توسط   | 

1.از فرهنگهای خوب و قشنگ امریکایی هاست که افراد رو به نام خودشون صدا می زنند و نه نام خانوادگیشون!

برعکس ما که یه بچه نیم وجبی رو می فرستیم مهد کودک صداش می کنند :« ضرغام پور نیا» همه هویت بچه زیر این همه اسم که تازه اسم خودش هم نیست گم میشه!

اینجا همه همدیگه رو به اسم صدا می کنن. هرچقدر که مهم باشه هم فرق نمی کنه. من مدیرم رو که هیچ پارتنر توپ سن و سال بابام رو «  اسکات » صدا می کنم. (یه وقتا تو دلم می ترسم! چو ن خیلی آدم مهمیه!)

 

2.

الف- دیدین از خصوصیت های بارز مردهاست که احساس می کنند همه عاشقشونن مگر اینکه خلافش ثابت بشه؟ ( تازه ثابت هم که نمی شه کرد). دوماه پیش رفتم جیم ثبت نام کردم. یه پسره که سیاه هم هست جیم رو بهم نشون داد و مسوول ثبت نام بود و ثبت نام هم کرد و شماره شم داد که اگر چنانچه «هر» مشکلی بود تماس بگیرم. قبل از این ثبت نام بهم زنگ زده بود بگه چه ساعتی می ره جیم که منم همون ساعت برم و خلاصه پورسانت ثبت نام مشتری جدیدشو که من باشم خودش بگیره. خلاصه شماره اش رو missed call  های من بود و اتفاقا پیش شماره اش با پیش شماره هتل آقای همسر که اون چند روز مسافرت بود یکی بودو من اومدم به آقای همسر از روی همون missed cal زنگ بزنم که آقا دستم رفت رو شماره این پسره و قسم می خورم که یک زنگ بیشتر نخورده بود که فهمیدم و قطع کردم و شماره درست رو گرفتم. تا 2 نصف شب اونشب هزار بار بهم زنگ زد و پیغام گذاشت . این مهم نیست هنوز تو جیم وقتی منو می بینه باید ببینید چه جوری منو نگاه می کنه. حال می کنه که من عاشق دلشکسته ای هستم که حالا شاید یه روز بهش زنگ بزنم. خواستم برم توضیح بدم فکر کردم بدتر می شه.(زن که باشی باید اونقدر تجزیه تحلیل رفتار و حرکاتت رو بکنی که درد سر ساز نشی. حالا من هم اصلا اهل این همه ملاحظه نیستم ها. یه بار گفتم ادای شخصیت در بیارم)

 

ب- دیدین آدما چقدر وقت اس ام اس زدن پر رو تر از حالت عادیشونن. ما اینجا یه سیستمی داریم مث مسنجر ولی فقط با آدمایی که تو شرکت هستند می تونیم چت کنیم بهش می گن same time.(کارمندهای شرکت حالا هر جای دنیا که باشند به این نت وصل هستند و با هم چت می کنند) چند تا سینیور هستند که با من کار می کنند یکیشون هست کلا مث بز می مونه. سلام نمی کنه. بعضی وقتا می بیندت بعضی وقتا نه. حالا همین سینیوره آداب معاشرت ندان بیا ببین وقتی same time می کنه چقدر الکی تشکر می کنه و الکی تحسینت می کنه و الکی فقط می خواد حرف بزنه و خودش رو با شخصیت نشون بده و .....  تو ایران هم دیده بودم آدمایی رو که مث بز نگات می کنن و یه سلام علیک درست حسابی نمی کنن و برات اس ام اس عاشقانه می فرستند. این دیگه چه نوع ارتباطاتیه من نمی دونم. نمی دونم یه وقتا که باید حرف بزنیم نمی زنیم و یه وقتا که حرفی نیست هی می خوایم حرف بزنیم. اون یکی سینیوره خدا رو شکر خیلی پسرجالب و خوبیه.

 

درس اخلاقی:

  1. آقا اگه به یه نفر می خواین احترام بذارین شفاها تو روش باهاش درست صحبت کنید و اگه مشکل شخصیتی دارید و می خواین اس ام اس بازی کنین با کسی اس ام اس بازی کنین که قیافتون جلو چشمش نباشه حرص بخوره.

  2. آقایون با شخصیت و احساس خوش تیپی کن, خانومها الزاما همشون کشته مردتون نیستند حالا هرچقدر هم خوش تیپ و باکلاس و با کمالات و مهم خودتون رو می پندارید!

 

 

3.

الف-  کسی رو مسخره نکنید نه تو دلتون نه به زبونتون. مامانم همیشه می گفت هر چی منع کنید (جز پول) سرتون میاد. عمرا حرف کسی رو گوش / باور نمی کنم ولی این یکی رو اونقدر فکر کنم بهم گفتن که رفته تو ضمیر نا خود آگاهم. یکی از دوستا/فامیلای گل که اسمشو نمی برم, بچه تر که بود سوار مینیبوس شده بود و جای اینکه دستش رو بذاره روی صندلی گویا گذاشته بود رو شونه یه آقاهه که کاپشن هم پوشیده بود(فکر کرده بود شونه آقاهه صندلیه) اون بنده خدا هم هی بر می گشته این خانوم رو نگاه می کرده این خانومه هم هی چش غره می رفته که آقا مگه خودت خواهر مادر نداری  و ....  آقا ما این داستان رو با آب و تاب با و بی ذکر منبع هی برااین و اون تعریف کردیم. تا این که ماه پیش که training   بودیم یه شام شاهانه دعوت شدیم و میز های گرد 8 نفره و از این مدلا که 26 تا چنگال این ور می ذارن و 27 تا چاقو اونور و یعنی دیگه خیلی با کلاس...... وارد که شدیم یه پسره شروع کرد باهامون صحبت کردن و خیلی علاقمند به مصاحبت و ... رفتیم سر یه میز نشستیم از وسطای شام دیدم پسره شدیدا احساس شخصیت کرده و نه با من نه با بقیه خیلی حرف نمی زنه و ... گفتم این خارجی ها یه وقتا همینطوری دیوونن دیگه. دردسرتون ندم وقتی از سر میز بلند شدم دیدم تمام مدتی که دست و پام رو فکر می کردم به میله میز تکیه دادم دست و پام کاملا تکیه داده شده به پای این پسره بوده و میز اصلا میله نداشته!!!!!!!! کم این اتفاق می افته که از کف پام تا لپام قرمز شه و گر بگیره ولی قرمز شده بودم اساسی. اومدم تشریک مساعی کنم و زنگ زدم به آقای همسر و همه جریان رو با خنده(از نوع عصبی اش) تعریف کردم و وقتی آخر داستان شد و دیدم بدون نظر بحث رو عوض کرد و من شاکی شدم که چرا عکس العمل نشون نداده و نخندیده عصبانی / غیرتی شد و ... .

ب- همیشه تو کف آدمایی هستم که سفید می پوشن. حسرت مرتب بودنشو می خورم. اینه که رفتم یه شلوار سفید عسلی واسه خودم خریدم و شستم و اتوش کردم و واسه اولین بار با کلی قر و فر پوشیدم و روزی که باید با coach ام می رفتم ناهار بیرون پوشیدمش. اومدم توی آشپزخونه / آبدار خونه(خیلی با کلاسه ها) شرکت یه دختره جلوم اومد قهوه بریزه قهوه شو ریخت زمین بعد دستمال برداشت اونو پاک کنه زد یه چیز دیگه رو ریخت. در تمامی این مدت من با یه قیافه توپ پروفشنال لبخند می زدم بهش و تو دلم ثانیه ای 3 بار می گفتم بی عرضه, بی عرضه بی عرضه! بعد نوبت من بود که قهوه بریزم . چیه ؟ فکر کردید من قهوه رو ریختم رو شلوار سفیدم؟ نه! اشتباه کردید. همش حواسم بود که چون منع دختره رو کردم کارامو با دقت ضریب دو میلیون انجام بدم. قهوه هه نریخت و من از آشپزخونه به سلامتی خارج شدم . و نیم ساعت بعد روی میزم, اومدم یه ورقه از تو فایل بکشم بیرون قهوهه همش تاکید می کنم همش ریخت رو شلوارم. یعنی خفن ضایع شدم. کیفم رو که بزرگ هم نبود گرفتم جلوی شلوارم و کشان کشان لنگ لنگان تا تو ماشین خودم رو رسوندم و 15 مایل برگشتم خونه و شلوار مبارک رو عوض کردم و دقیقا وقت ناهار رسیدم شرکت.

درس اخلاقی: یه جمله رو اونقدر جلو بچه زبون بسته تکرار نکنید که بره بچسبه تو ضمیر نا خود آگاهش!

 

خیلی نوشتم. تا بعد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:36  توسط   | 

REMEMBER PRINCESS DIANA

 این صفحه رو ببینید.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:31  توسط   | 

آسانسور!

هر روز صبح که سوار آسانسور می شم خنده ام می گیره. اگه خودم تنها تو آسانسور باشم که می خندم اگه تنها نباشم سعی می کنم کلی به خودم مسلط باشم و نخندم. ایران که بودم با یه دوست خیلی باکلاسی رفتیم تندیس. اولین بارم نبود که تندیس می رفتم ولی این بار چون ماشین رو تو پارکینگ گذاشتیم باید آسانسور سوار می شدیم. در حال صحبت کردن بودیم و آسانسور هم پر بود. (آسانسورش از این مدل ها بود که از دو طرف در داره) من هم وقتی احساس کردم به طبقه ای که باید رسیدیم  چرخیدم سمت اون یکی در آسانسور(دری که ازش وارد نشده بودیم) اولین احساس تعجب رو تو صورت دوستم دیدم که داشت حرف می زد. حول شدم و گفتم که از این در(دری که خودم رو بهش وایساده بودم) باید پیاده شیم دیگه. با احساس نا امیدی و مهربونی و سعی به بی خیالی(که خیلی سخت بود) با جدیت همیشگیش گفت: "نه بابا"(آبروریزی نکن رو هم اون نگفت ولی من شنیدم) قیافه ملت هم تو آسانسور دیدنی بود.

آقا به خدا هر جا من تو امریکا از این آسانسورهای دو دره سوار شدم از اون دری که وارد شدی ٬ خارج نمی شی. اصلا این آسانسورا رو ساختن واسه همین. حالا چرا تندیس این آسانسور ها رو گذاشته ولی استفاده نمی شه نمی دونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 16:18  توسط   | 

1.سه شنبه صبح قشنگیه که با تنبلی شروعش کردم. تا هشت و نیم خوابیدم (خدایی نزدیک ده بود رسیدم)(نیستیم دیگه نوروز به نوروز سخنرانی های پر فیض اول سال رو گوش کنیم که توش از وجدان کاری حرف می زنن)و هی به "ژوگول" قول دادم که الان پا می شم و غذاش رو بهش می دم. مامان تنبل داشتن هم بیچارگی های مخصوص خودش رو داره. بچه هم باشه بچه ای مث ژوگول صداش در نمیاد تکون هم نمی خوره از سر جاش نمی فهمم هم کی خوابه کی بیدار. خواستیم دوتا ماهی بخریم گفتند نمی شه. این نوع ماهی دو تاشون همدیگه رو می کشن.

 

CNN خانوم بیچاره ژاپنی رو نشون می ده که نماینده مجلس یا کنگره یا...است و بعد از اینکه تعطیل شدن از امورات مملکتی می ره سوپر مارکت خرید می کنه که شام شبش رو درست کنه و به شوهر و بچه اش برسه. این  CNN هم که وظیفه اش آبرو بری است می گه از این خانوم خواستیم که بریم تو خونه اش و با هاش تو خونه اش مصاحبه کنیم اما گفت چون خونه ام کثیف و به هم ریخته است نمی شه!!!

ناهار می خورم روی یه مبل چرمی بزرگ که به همون اندازه که راحته قشنگ نیست, توی خونه ای که به اندازه ای که تمیزه مرتب نیست. تعجب می کنم از این زن مهم. به جایش به زنی فکر می کنم که به اندازه ای که  به خندیدن و خوندن و گردش کردن و کار کردن علاقه داره, دل به شستن و گردگیری کردن و پابند خونه شدن نمی ده, به خودم فکر می کنم! سالهاست دیگه شب عید نوروز و کریسمس با خودم عهد نمی کنم که از فردا .... سالهاست فهمیده ام در این فردا ها و آرزوهای محال هیچ روزنه ای از امید نیست.

روزم 24 ساعت بیشتر نداره و شب به شب فقط می رسم ظرف های کثیف رو تو ماشین بذارم و روی گاز رو نگاه کنم که کثیف نشده باشه و ... . اصلا خجالت نمی کشم از اینکه همه بدونن که خونه من اصلا جای مرتبی نیست! بالالایی صدای ماشین ظرفشویی به خواب می روم. با خودم هر شب فکر می کنم کجای این زندگی میشه فسنجون و قورمه سبزی جا داد. دلم برای آشپزی کردن هم تنگ شده!

 

2. دارم برای خودم یه وبسایت درست می کنم با همکاری آقای همسر البته  و قراره کلی دیگه جهانی بشم.(اونجا بشیم البته!)

 بر می گردم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 20:18  توسط   | 

تا یه ماه دیگه خیلی شلوغ زندگی می کنم.۹:۳۰ صبح تا ۹ شب. اصلا اضافه کاری هم حساب نمی شود. خیلی(اگر نه هیچکدام) از کمپانی های بزرگ امریکا اصلا قانون اضافه کاری ندارند. توضیح ساده شان هم اینست که اگر قرار باشد اضافه کاری باشد هیچ کاری در ساعات معمولی کاری انجام نمی شود و قس علیهذا.

باز هم روزهایم با یک لیوان قهوه شروع می شوند. کار و کار و کار. سخته از جنس زندگی ولی برای من جای شکایتی نیست. نمی تونستم تو خونه بمونم واسه یه عمر و فقط خرید کنم و ناخون درست کنم و خوش باشم. یه ذره جدیت تو زندگیم لازم بود. تا یه ماه دیگه کمتر آپ خواهم کرد. راستی دارم یه وبسایت واسه خودم طراحی می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:55  توسط   | 

سلام.

کلی نوشته بودم که پرید. بگذریم که با این اعتمادی که به تکنولوژی و مایکروسافت می کنیم خدا آخر عاقبتمون رو به خیر کنه وقتی کنترل سی کپی نمی کنه و کنترل وی پیست.

۱. من مامان یه ماهی شدم. اسمش رو گذاشتم « ژوگول »! یه پسر کوچولوی ناز کم خورد و خوراک.

قصدم البته توهین به کسی نیست اما نمی دونم چرا اعصابم خورد می شه این «مشکی رنگ عشقه» رضا صادقی رو گوش می کنم. (جدیدا البته خیلی غربزده شدم و اساسی با این آهنگای خارجی حال می کنم. تازه با Elvis Presley  هم شدیدا زندگی می کنم). اولین بار جمله «مشکی رنگ عشقه» رو تو بهشت زهرا از زبون دختر جوونی که اومده بود سر مزار یکی از فامیلاش شنیدم. نمی دونستم آهنگه٬ فقط تعجب کردم. بعد که آهنگشو شنیدم اصلا خوشم نیومد و الان هم شدیدا این «مشکی» رو اعصابمه.

کجا بود رضا صادقی عزیز وقتی تو سر بچه مدرسه ای های ده دوازده ساله می زدند که همه چیشون مشکی باشه. مدرسه هایی که توشون کتونی سفید پوشیدن جرم بود و جوراب سفید پوشیدن هم.

ببخشید که تو دنیای رضا صادقی فقط رنگ پر پرستوی عشق سیاهه و اصلا رنگ عزا نیست. ببخشید که تو دنیای رضا صادقی سیاه رنگ شیطانی و افسردگی و بیچارگی نیست. گرچه بعید نیست فرهنگ غم پرور ما که با این شعر هم حال کنه. اما من همه اون دنیای عشقولانه سیاه رو با یه تیشرت عسلی صورتی عوض می کنم. همه سیاه های دنیا مال دنیای رضا صادقی که توش پر پرستوهای عشق رو رنگ بزنه و مهمون دلهای غمزده سیاه پسند کنه. همه صورتی های دنیا مال من که روبان های خوشگل موهای دخترکان ۱۰ ساله رو رنگ کنم و رژ گونه های دخترکان ۱۸ ساله رو ... و  همه رنگهای دنیا مال من که دخترکان امروز رنگی رنگی باشند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:43  توسط   |