تبليغاتX
زینب ژیان پناه

زینب ژیان پناه

اگر انتظار خوندن یه وبلاگ جدی رو داشتید قطعا پنجره غلطی رو باز کردید!

«چشمهايش»

1.سلام میکنم به همه به خصوص دوست نازنینی که من رو یاد مریم نیکزاد و قشنگیهای مدرسه امام صادق انداخت. گرچه آدم نشدیم و آیت ا... مهدوی کنی از همون سال تا حالا داره سالی یه سکته به خاطر دوره دوم امام صادقی ها می زنه.

چقدر بزرگ بودیم و عاشق. دلم می خواد بعضی وقتا برگردم به خاطرات قشنگ دبیرستان. «عسگری پور» که می گفت تو کوچه بستنی لیس نزنید, و ما که پر بودیم از عشق مخملباف و نوبت عاشقی می خوندیم. من هنوز با اسم نوبت عاشقی عاشق می شم و با یاد چشمهایش, مست! صفحات سد کرج, سینما همه عشق بزرگ فرنگیس و ماکان.

همون وقتا می گفتیم که همه حرفی رو نباید زد و ارزش آدما قدر حرفای نزده شونه .... و من لعنتی هنوز حرف نمی زنم. بد بختی هایم گاه خوشبختی تعبیر می شوند. خیلی به سادگی. نه اینکه بد بخت باشمها. خوب و بد بودنم خیلی معلوم نیست. بگذریم. اینبار که ایران بودم مدرسه امام صادق رو از بیرون دیدم و نمی دونم اصلا مدیرش راهم می داد اگه می رفتم تو مدرسه یا نه؟ گرچه 12-13 سال پیش بیرونم کرده بود. همینشون احمقانه بود دیگه.... خدایی من که اخراجی امام صادق بودم از خیلی از فارغ التحصیلها(اگه نه همشون) با ملاکای احمقانه اونا مثبت تر بودم.

دلم تنگ میشه واسه احساسات قشنگ 17 سالگی که بزرگترین جرمی که مرتکب می شدی کتاب ممنوعه خوندن بود.

 2. آخه چه جوری با شعرای خارجی حال کنی وقتی باهاشون عاشق نشدی. چه جوری عاشق نیویورک و دالاس و واشینگتن می شی وقتی تو خیابونش نمی تونی مریم رو بقل کنی و جیغ بزنی و رضا(ی بی جنبه )از تو «ریو»ش بیاد بیرون و داد بزنه: آقا بیاین سوار ماشین بشید مردم دارن نگاه می کنن.(راست می گفت البته) کجای دنیا یه جردن پر ترافیک می شه چون تو دوستتو بقل کردی؟

3. کجای دنیا میشه از ذوق مرگی دیدن دوستی بعد از سالها بمیری و نتونی باهاش دست بدی؟ کجای دنیا می شه اینقدر حس خوب داشت.

4. صبح خروسخون (ساعت 9:45 میام سر کار) شب ساعت 9:30 جنازه ام می رسه خونه. نمی رسم فکر کنم به اینکه چه کار قراره بکنم فردا, پس فردا..... گرچه من پر کاری رو به کم کاری ترجیح می دم اما این روزا واقعا نمی فهمم چه جوری می گذره. این سینیور من هم از ساعت 8 شب تازه مودش خوب می شه

و می شه ازش سوال کرد. بدبخت رو این  مدیرا تو روز ول نمی کنن که. تازه یه یه ماه دیگه هم قراره داماد بشه. دختره هم تو شرکتمونه. از اون ازدواجاست که به قول «اکبر عطری» خدا رو شکر این دو نفر , دونفر دیگه رو بد بخت نکردن. (شدم آخربه پروفشناله خاله زنک! )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:19  توسط   | 

دلم یه پیجاما پارتی درست حسابی می خواد. که یه جورایی تولد هم باشه. اصلا کاش می شد تولد سال دیگمو اینجوری می گرفتم. یه مهمونی, یه صبحونه مفصل نون سنگک و پنیر و گردو و چای و قهوه و کیک یزدی و یه عالمه شیرینی و کره و یه عالمه مربای جور وا جور و رنگی .... و شیر و شکلات. و مهمونایی که با لباس خونه , راحت و خواب آلو بیان و هیچکس هیچ آرایشی نداشته باشه ( موها هم ژولی پولی بهتره) و هیچ طلا و جواهری تو مهمونیه نباشه و یه عالمه آدم با یه عالمه ظاهر و باطن ساده. 

آقا تولد می گیری دوستت می گه کمک خواستی زنگ بزن. 5 ساعت قبل از شروع مراسم با شکوه تولد زنگ بهش می زنی بیاد کمکت کنه. میوه بشوره و چه می دونم سالاد برات درست کنه. هپلی به موبایلش زنگ می زنی و می پرسی کجاست می گه من آرایشگاهم. آقا کفت می بره و می فهمی ملت چقدر قضیه رو جدی گرفتن. می ری جلوی آینه گیره موهاتو باز می کنی . یه بار دیگه شونه اش می کنی و دوباره می بندی پشتت. مطمئنی که بهت می گن که اشکولی! مهمونات که میان یکیشون می گه زینب تو رفتی نیویورک برگشتی آدم نشدی. می خندم. «من اگه خود بورلی هیلز هم برم آدم نمیشم» می خندم و جواب می دم! کیف می کنم از اینکه اینقدر خوب میشناسمشون این دوستای عسلی با کلاس رو و خوشحالترم از اینکه هنوز حرف تو دلشون بند نمی شه و تو روت بهت می گن! دوستای عسلی منن دیگه!

همین!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 20:59  توسط   | 

.دارم کتاب استی لادر رو تموم می کنم. حالا فهمیدم که کلینیک هم زیر همین برند استی لادر به دنیا اومده! سال 1974 شروع به فروش کرده و همین 2002 یا 2003 که من ایران بودم یکی از لوازم آرایشهای خدا  تو ایران به حساب میومد. کتاب یه جورایی مارکتینگ واسه عطرو کرم صورت و .... هم حساب می شه ولی چیزی که واسه من جالبه اینه که یه بیزنس رو چه جوری شروع کرده و چه جوری جلو برده و چه جوری با رقبا مقابله کرده. میشه ازش خیلی چیزا یاد گرفت ولی نه همه چیز رو. اصولا کتاب و درس و مدرسه خیلی خوبن ولی بدیشون اینه که چیزای بسیار مهم زندگی رو یادت نمی دن! خودت باید باهوش باشی وبفهمی. حواست به آدما باشه. آدمایی که همشون خوب نیستند. همشون یه جایی واسه استراحت ذهن و روحت نیستند. آدمایی که باید کنترلشون کنی که کنترلت نکنن و .....

2. یه کتاب دیگه شروع کردم که تو لیست پرفروش ترین ها و کتابهای برتر بوده.(New York Time's Best sellers' lisit) در باره پول و سرمایه گذاری و این حرفاست. نوشته Suze Orman شاید تو یاهو چیزی ازش خونده باشید.

3. روزهای کاری یه جورایی یک نواختند. یه جورایی انگار می خوان آدم رو تشویق کنن به اتلاف وقت به زیاد فکر نکردن و زیاد تلاش نکردن. همه جا همینطوره, نه؟ ساعت ناهارم رو دوست دارم چون می تونم توش کتاب بخونم و لذت ببرم. کار هم می کنم اساسی. دارم سر از این ورک پیپر ها هم در میارم اگه خدا بخواد. کلی مث ماجرا جوییه. سرک کشیدن و سر از کار مدیرا در آوردن و ... .

4. ماه رمضون! یه برنامه هست توش مجری اسم یه چیز یا یه کس رو می گه و از مصاحبه شونده می خواد چن تا کلمه در باره اش بگه. حالا من می خوام ببینم ماه رمضان برای من یاد آور چیه:

م م م(یعنی دارم فکر می کنم)    ماه رمضون : زولبیا بامیه گوشفیل, دعای سحر(هذا مقام العائز بک من النار), افطاری های تحکیم, امیرآباد و مغازه ای که دیگ آشش توی خیابون بود واسه اینکه آش بخریم واسه افطار, اصلا خود خیابون امیرآباد, ربنا, برنامه «زهرا و زهره»

5. قابل توجه روزه داران محترم. یادتون باشه اینکه روزه می گیرین خدا رو بهتون بدهکار نمی کنه. بنابر این اگه روزه می گیرین و هنوز پول به مردم نزول می دین و حال می کنین که تو بازار بهتون می گن حاجی شرمنده مرام ورزشکاریتون که جاتون تو بهشت نیست. اینو نوشتم یادمون باشه اونایی که از سر عادت فقط روزه می گیرن خیلی خدا و خلق خدا رو شرمنده خودشون نکردن.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:1  توسط   |