1.از فرهنگهای خوب و قشنگ امریکایی هاست که افراد رو به نام خودشون صدا می زنند و نه نام خانوادگیشون!
برعکس ما که یه بچه نیم وجبی رو می فرستیم مهد کودک صداش می کنند :« ضرغام پور نیا» همه هویت بچه زیر این همه اسم که تازه اسم خودش هم نیست گم میشه!
اینجا همه همدیگه رو به اسم صدا می کنن. هرچقدر که مهم باشه هم فرق نمی کنه. من مدیرم رو که هیچ پارتنر توپ سن و سال بابام رو « اسکات » صدا می کنم. (یه وقتا تو دلم می ترسم! چو ن خیلی آدم مهمیه!)
2.
الف- دیدین از خصوصیت های بارز مردهاست که احساس می کنند همه عاشقشونن مگر اینکه خلافش ثابت بشه؟ ( تازه ثابت هم که نمی شه کرد). دوماه پیش رفتم جیم ثبت نام کردم. یه پسره که سیاه هم هست جیم رو بهم نشون داد و مسوول ثبت نام بود و ثبت نام هم کرد و شماره شم داد که اگر چنانچه «هر» مشکلی بود تماس بگیرم. قبل از این ثبت نام بهم زنگ زده بود بگه چه ساعتی می ره جیم که منم همون ساعت برم و خلاصه پورسانت ثبت نام مشتری جدیدشو که من باشم خودش بگیره. خلاصه شماره اش رو missed call های من بود و اتفاقا پیش شماره اش با پیش شماره هتل آقای همسر که اون چند روز مسافرت بود یکی بودو من اومدم به آقای همسر از روی همون missed cal زنگ بزنم که آقا دستم رفت رو شماره این پسره و قسم می خورم که یک زنگ بیشتر نخورده بود که فهمیدم و قطع کردم و شماره درست رو گرفتم. تا 2 نصف شب اونشب هزار بار بهم زنگ زد و پیغام گذاشت . این مهم نیست هنوز تو جیم وقتی منو می بینه باید ببینید چه جوری منو نگاه می کنه. حال می کنه که من عاشق دلشکسته ای هستم که حالا شاید یه روز بهش زنگ بزنم. خواستم برم توضیح بدم فکر کردم بدتر می شه.(زن که باشی باید اونقدر تجزیه تحلیل رفتار و حرکاتت رو بکنی که درد سر ساز نشی. حالا من هم اصلا اهل این همه ملاحظه نیستم ها. یه بار گفتم ادای شخصیت در بیارم)
ب- دیدین آدما چقدر وقت اس ام اس زدن پر رو تر از حالت عادیشونن. ما اینجا یه سیستمی داریم مث مسنجر ولی فقط با آدمایی که تو شرکت هستند می تونیم چت کنیم بهش می گن same time.(کارمندهای شرکت حالا هر جای دنیا که باشند به این نت وصل هستند و با هم چت می کنند) چند تا سینیور هستند که با من کار می کنند یکیشون هست کلا مث بز می مونه. سلام نمی کنه. بعضی وقتا می بیندت بعضی وقتا نه. حالا همین سینیوره آداب معاشرت ندان بیا ببین وقتی same time می کنه چقدر الکی تشکر می کنه و الکی تحسینت می کنه و الکی فقط می خواد حرف بزنه و خودش رو با شخصیت نشون بده و ..... تو ایران هم دیده بودم آدمایی رو که مث بز نگات می کنن و یه سلام علیک درست حسابی نمی کنن و برات اس ام اس عاشقانه می فرستند. این دیگه چه نوع ارتباطاتیه من نمی دونم. نمی دونم یه وقتا که باید حرف بزنیم نمی زنیم و یه وقتا که حرفی نیست هی می خوایم حرف بزنیم. اون یکی سینیوره خدا رو شکر خیلی پسرجالب و خوبیه.
درس اخلاقی:
- آقا اگه به یه نفر می خواین احترام بذارین شفاها تو روش باهاش درست صحبت کنید و اگه مشکل شخصیتی دارید و می خواین اس ام اس بازی کنین با کسی اس ام اس بازی کنین که قیافتون جلو چشمش نباشه حرص بخوره.
- آقایون با شخصیت و احساس خوش تیپی کن, خانومها الزاما همشون کشته مردتون نیستند حالا هرچقدر هم خوش تیپ و باکلاس و با کمالات و مهم خودتون رو می پندارید!
3.
الف- کسی رو مسخره نکنید نه تو دلتون نه به زبونتون. مامانم همیشه می گفت هر چی منع کنید (جز پول) سرتون میاد. عمرا حرف کسی رو گوش / باور نمی کنم ولی این یکی رو اونقدر فکر کنم بهم گفتن که رفته تو ضمیر نا خود آگاهم. یکی از دوستا/فامیلای گل که اسمشو نمی برم, بچه تر که بود سوار مینیبوس شده بود و جای اینکه دستش رو بذاره روی صندلی گویا گذاشته بود رو شونه یه آقاهه که کاپشن هم پوشیده بود(فکر کرده بود شونه آقاهه صندلیه) اون بنده خدا هم هی بر می گشته این خانوم رو نگاه می کرده این خانومه هم هی چش غره می رفته که آقا مگه خودت خواهر مادر نداری و .... آقا ما این داستان رو با آب و تاب با و بی ذکر منبع هی برااین و اون تعریف کردیم. تا این که ماه پیش که training بودیم یه شام شاهانه دعوت شدیم و میز های گرد 8 نفره و از این مدلا که 26 تا چنگال این ور می ذارن و 27 تا چاقو اونور و یعنی دیگه خیلی با کلاس...... وارد که شدیم یه پسره شروع کرد باهامون صحبت کردن و خیلی علاقمند به مصاحبت و ... رفتیم سر یه میز نشستیم از وسطای شام دیدم پسره شدیدا احساس شخصیت کرده و نه با من نه با بقیه خیلی حرف نمی زنه و ... گفتم این خارجی ها یه وقتا همینطوری دیوونن دیگه. دردسرتون ندم وقتی از سر میز بلند شدم دیدم تمام مدتی که دست و پام رو فکر می کردم به میله میز تکیه دادم دست و پام کاملا تکیه داده شده به پای این پسره بوده و میز اصلا میله نداشته!!!!!!!! کم این اتفاق می افته که از کف پام تا لپام قرمز شه و گر بگیره ولی قرمز شده بودم اساسی. اومدم تشریک مساعی کنم و زنگ زدم به آقای همسر و همه جریان رو با خنده(از نوع عصبی اش) تعریف کردم و وقتی آخر داستان شد و دیدم بدون نظر بحث رو عوض کرد و من شاکی شدم که چرا عکس العمل نشون نداده و نخندیده عصبانی / غیرتی شد و ... .
ب- همیشه تو کف آدمایی هستم که سفید می پوشن. حسرت مرتب بودنشو می خورم. اینه که رفتم یه شلوار سفید عسلی واسه خودم خریدم و شستم و اتوش کردم و واسه اولین بار با کلی قر و فر پوشیدم و روزی که باید با coach ام می رفتم ناهار بیرون پوشیدمش. اومدم توی آشپزخونه / آبدار خونه(خیلی با کلاسه ها) شرکت یه دختره جلوم اومد قهوه بریزه قهوه شو ریخت زمین بعد دستمال برداشت اونو پاک کنه زد یه چیز دیگه رو ریخت. در تمامی این مدت من با یه قیافه توپ پروفشنال لبخند می زدم بهش و تو دلم ثانیه ای 3 بار می گفتم بی عرضه, بی عرضه بی عرضه! بعد نوبت من بود که قهوه بریزم . چیه ؟ فکر کردید من قهوه رو ریختم رو شلوار سفیدم؟ نه! اشتباه کردید. همش حواسم بود که چون منع دختره رو کردم کارامو با دقت ضریب دو میلیون انجام بدم. قهوه هه نریخت و من از آشپزخونه به سلامتی خارج شدم . و نیم ساعت بعد روی میزم, اومدم یه ورقه از تو فایل بکشم بیرون قهوهه همش تاکید می کنم همش ریخت رو شلوارم. یعنی خفن ضایع شدم. کیفم رو که بزرگ هم نبود گرفتم جلوی شلوارم و کشان کشان لنگ لنگان تا تو ماشین خودم رو رسوندم و 15 مایل برگشتم خونه و شلوار مبارک رو عوض کردم و دقیقا وقت ناهار رسیدم شرکت.
درس اخلاقی: یه جمله رو اونقدر جلو بچه زبون بسته تکرار نکنید که بره بچسبه تو ضمیر نا خود آگاهش!
خیلی نوشتم. تا بعد.....
