تبليغاتX
زینب ژیان پناه -

زینب ژیان پناه

اگر انتظار خوندن یه وبلاگ جدی رو داشتید قطعا پنجره غلطی رو باز کردید!

1.خسته می شم گاهی, شکایت نکرده از پر کاری یادم می آید که همیشه از بیکاری حوصله ام  سر رفته و بیشتر شکایت کرده ام . 5 سالم که بود بدترین ساعات زندگیم ساعات خواب بعد از ظهر بود و من که نمی دونستم با اونهمه انرژی چه کنم. یا وقتی بقیه پای هزار دستان می نشستند و من نمی داستنم چرا اصلا با فیلم آنهم از آن دست حال نمی کنم.همیشه باید ذهنم پر می بود پر چیزهایی که در گیرم کنند. کتاب همیشه خوب بود! پس اگر حالا فکر می کنم چقدر خسته ام که دیشب تا ده شب کار کرده ام جای شکایت نیست. همیشه همه عمر منتظر این لحظه بوده ام. از آدمهایی که ساعت رو میشمردند که 5 شه که برن خونه بدم میومد. از کسایی که تو خونه منتظر می شستن که ساعت 9 شب حتما خونه باشی هم اصلا راضی نبودم. دلم کاری می خواست که صبح دقیقا حجمش رو ندونی و نتونی تخمین بزنی و قول بدی به آدمای تو خونه که کی بر می گردی.

از اینکه ساعت 10 شب تو پارکینگ شرکت دستت روی آژیر ماشین باشه که اگر اورژانسی پیش اومد فشارش بدی و .... احساس جالبی دارم.

خنده داره شاید شنیدنش اما یه جورایی عاشق زندگی و کار متفاوتم. قانونی نباشه که مجبورت کنه الان و این ساعت این کار رو بکنی و 5 ساعت دیگه یه کار دیگه. به خصوص واسه من که ویندوزم تازه عصر بالا می یاد.

2. چشمامونو ببندیم و یه دنیای کامل رو بیاریم جلوی چشممون. آدمای اون دنیای کامل چه جوری زندگی می کنن؟ دخترکای 18 ساله و خانومهای باشخصیت 28 ساله و .... مادربزرگهای 78 ساله؟  همون رو که می بینیم بازی کنیم. نقش خودمونو تو یه دنیای پرفکت.

خیلیا قراره دنیا رو خیلی بزرگ عوض کنن. کارهای بزرگ رو بذاریم به عهده همون آدمای بزرگ ولی امید بزرگی بهشون نبندیم. آخرش شاید مساله صلح خاورمیانه و مذاکره ایران و امریکا و مشکل دیکتاتوری تو دنیا حل شه شاید هم حل نشه و فقط آدم« بزرگ» ها پورسانتشون رو بگیرن و ساکت بشینن شاید هم کسی قیمتشون رو بهشون نده و تا آخر عمر مجبور شن جیغ بکشن و منتش رو سر خلق بذارن. به من چه! به ما چه! نه؟

تو دنیای ما آدمای کوچکتر شاید تغییرات خیلی خیلی کوچولو زندگی رو بهتر کنه. دنیا رو جای بهتری واسه زندگی. مثلا از همین امروز یه "خواهش می کنم" بذاریم جلوی همه جمله هامون. جمله هایی که به رئیسمون میگیم یه مرئوسمون میگیم, به نونوا و بقال و خلاصه همه آدمایی که فکر می کنیم اصلا مهم نیستند.  خودمون رو جای آدمها بذاریم و از دریچه اونا دنیا رو مهربونونه تر تفسیر کنیم. مثلا اگه عابری پیاده بدون توجه به چراغ سرشو انداخته پایین و داره از خیابون رد میشه جای اینکه از جلوش ویراژ بدیم و بگیم بی فرهنگ و بی تمدنه و دیروز اومده تو شهر ( و هزار تا حرف بی ادبانه تر) فکر کنیم شاید اونقدر مشغله فکری داره و اونقدر روز بدی داشته که ... ما هم اگر جای اون بودیم شاید جایی رو نمی دیدیم. یه ترمز مودبانه بزنیم و بذاریم اون شهروند رد بشه. به خدا از کلاس فرهنگی خودمون و قیمت ماشینمون کم نمی شه. یه لبخند پشت چراغ قرمز به یه بچه. یه جا دادن به یه خانوم مسن تر توی اتوبوس یا مترو. در رو واسه آدمی که پشت سرمون میاد نگه داشتن. تشکر کردن از همنوع. به خدا همه این کارا اگر انجامشون بدیم مث کیف لویی ویتان مد می شه.

اگه مدیریم یا یه آدم با سابقه توی شرکت اگه با یه کارمندی که تازه استخدام شده حرف بزنیم و براش بگیم چی کار کنه که روز های اول کار بهش سخت نگذره اصلا از مدیریمون کم نمیشه. اگه همونقدر که دوست داریم با آدمای مهم معاشرت کنیم و ناهار بخوریم وقتایی رو اختصاص بدیم با آدمایی که دوست دارن با ما ناهار بخورن ..... من همیشه 20 درصدی رفتار می کنم. مثلا به ازای 5 تا ناهار با مدیر ها و روسا 1 ناهاروقت می ذارم با تازه وارد ها و کسایی که تو ردیف اداری یا تحصیلی پایینترن و ممکنه بتونم کمکشون کنم. احساس مسوولیت کردن حتی تو کوچکترین کارها واقعا دنیا رو جای بهتری واسه زندگی می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:6  توسط   |