تبليغاتX
زینب ژیان پناه - 28 سالگی!

زینب ژیان پناه

اگر انتظار خوندن یه وبلاگ جدی رو داشتید قطعا پنجره غلطی رو باز کردید!

بچه که بودم فکرمی کردم یه آدم 28 ساله چقدر بزرگه. فکر می کردم چقدر یه آدم 28 ساله کار مهم تو زندگی ش انجام داده. 27 سالگی دکتراشو گرفته و به اندازه همه دنیا کتاب خونده. همه دنیا می شد مثلا همه کتابفروشی های انقلاب.

فکر می کردم لیسانسم رو که گرفتم دانشجوی فوق که شدم تازه اونموقع است که شروع می کنم Date کردن و فوقم رو که گرفتم ازدواج می کنم و یه عالمه کتاب می خونم و کافی می خورم و یه عالمه آدم مهمی می شم و ..... یکی نبود بگه احمق جان همه زندگی برنامه ریزی های تو نیست.

عمرا دانشگاهی که می خوای قبول نمی شی و بعد رشته ات به حکم دبیری بودنش همه جور انگیزه پیشرفتی رو درت می کشه و آخر ماه ششمی که رفتی درس دادی تازه حکمت میاد و 135 هزار تومن می ذارن کف دستت و می گن به سلامت. یه ساعت سوآچ می خری 75000 تومن و بقیه اش هم می شه یه شام نایب یا رفتاری. و خدا نگهداره بابا رو که همیشه خودت رو لوس می کنی براش و پول تو جیبی می گیری ازش و ولخرجی می کنی! حالم به هم می خورد از اون سال خدمت/طرح نمی دونم هرچی اسمش و می ذارین بذارین که توش چقدر معلم ها بد بخت بودند. شغل انبیا بود! شغلی که می شد توش کتاب زیاد خوند. چادر زیاد سرکرد. دروغ زیاد گفت. در اتاق معاون آموزشی و باز کرد و یه خانوم چاقالوی چادری رو دید که دستش رو پای آقای معاونه. خدایی تو اون اداره کذایی هیچکس اذیتم نکرد. همه یه جورایی احترام بهم گذاشتند و خیلی ها عجیب نگاه کردند وحتی گفتند جای من اونجا نیست. مدیرمدرسه ای که خیلی بهم حال داد و عسل بود و از نظر من خیلی خانووووم. دیگه میلان کوندرا و ژان پل سارتر و ... نمی خوندم. همه فلسفه و منطق دنیا جمع می شد توی بقل کردن یه دختر 2 ساله کوچولو(زهرا) توی سرویس از خود اکبرآباد تا خود امیرآباد! بچه ای که اگه از مامانش نمی گرفتمش همه یک ساعت و نیم راه رو کتک می خورد. مادرش که دو شیفت کار می کرد تا زهرا رفاه بیشتری داشته باشه. دخترک میگفت «شونه» رو برام بخون. منظورش شعر ابی بود.«جای دخیل پامو ببند تو خونه ات به جای مهر سرم و بذار رو شونت» من بیچاره دو میلیون بار باید این شعر و می خوندم تا یا بخوابه یا برسیم.(حالا منم بچه ندوست) با خودم فکر می کردم کسی چه می دونه شاید مامان زهرا هم یه روزایی خواب اسپینوزا و نیچه می دیده و با ترس و لرز کیرکگارد می لرزیده.

دیدین یه وقتا یه چیزایی تو ذهن آدم می مونه یا یه اتفاقای کوچیکی که زندگی آدمو تغییر میده. برای من تو فروشگاه فرهنگیان اتفاق افتاد. 20 تومن بن داشتم که باید خرج می کردم. خرج کردم اومدم یه نایلکس بردارم خریدامو بذارم توش آقای صندوقدار داد زد باید 15 تومن پولش و بدی. برای من همه فرهنگ و آموزش  و پرورش و ...... تموم شد. از اون به بعد هیچوقت به خدمت فکر نکردم. کدوم خدمت؟ کدوم خلق؟

همه اون رویای یه آپارتمان کوچک توی بالاهای شهر که به جای مبل و کریستال پر باشد از کتابهای رنگی رنگی و مولوی و فلسفه و فلسفه و فلسفه جا موند تو یه شهر شلوغ و قشنگ. شهری که هیچ شهری حتی نیویورک ازش قشنگ تر نیست.

هر روز صندوقدار والمارت لبخند می زند , هر کدام از خریدها را جدا جدا توی نایلون می گذارد و می گوید روز خوبی داشته باشی. غربت را می فهمم. دردم از غریبگی این غریبه ها نیست. دردم از غربتی است که هنوز توی شهر خودم توی کوچه پس کوچه های تهران حس می کنم. دردم از فاصله ایست که کسانی که قرار است نزدیک باشند می گیرند. و تو تکرار می کنی غربت تو احساس غریبگی با نزدیکترین هاست.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:50  توسط   |